و اگر مىخواهى شمشيرت را بردار و من هم شمشيرم را مىگيرم با هم به سوى حيره ( محلى در نزديكى شهر كوفه ) مىرويم چه در آنجا بازرگانان و تجار ثروتمندى هستند بر بعضى از آنها داخل شده مالهاىشان را مىگيريم !
عقيل - مگر من براى دزدى آمدهام ؟ !
على ( ع ) - اگر از يك شخص بدزدى بهتر است كه از همه مسلمين بدزدى بيت المال مال همه مسلمين است .
عقيل - اجازه مىدهيد به سوى معاويه ( در شام ) حركت كنم .
على ( ع ) - بلى اذن مىدهم !
عقيل - براى سفرم چيزى به من لطف بفرماييد .
على به فرزندش فرمود : حسن چهار صد درهم به عموى خود بده !
عقيل چهار صد درهم را گرفت و از نزد برادرش بيرون شد و شعرى را كه ترجمهاش اين است با خود خواند : خدايى كه تو را از من بىنياز كرد مرا از تو بىنياز مىكند و خداوند قرض مرا ادا خواهد نمود !
رفتن عقيل نزد معاويه و ماندن او آنجا داستانهاى عجيبى دارد كه بيان آن از عهده اين كتاب خارج است !
فوايد دين در زندگانى (فارسى) — صفحة 119
مساهمون: الشيخ محمد آصف المحسني
ص١١٩