حكايت يك سنگر نشين
يك وقتى براى من حكايت كردند كه يكنفر مجاهد مدتى را در جبهه سپرى كرده بود ، بعد از مدتى مىخواهد براى چند روز به خانه خود برگردد و از زن وبچهى خود خبر بگيرد ، وقتى در خانه مىآيد ، مىبيند كه رنگ بچههايش پريده و چهرههاى شان زرد مىباشد ، از خانم خود مىپرسد : چرا حال شماها خراب است ؟ مريض شدهايد ؟ او مىگويد : نه ، الحمد لله همه سالم هستيم ، منتهى چند روزى است كه نان نداشتيم ، از علف تغذيه مىكنيم ! اينگونه زنان ، واقعاً زنان نمونه هستند ، آنان زينبگونه زندگى مىكنند ، وقتىكه غذاىشان تمام مىشود ، مىبيند كه شوهرش در جبهه است و چيزى هم ندارد تا براى بچهها گندم بخرد ، بدون اينكه خم به ابرو بياورد ، بچههاى خود را با علف تغذيه مىكند ، نمىگذارد كسى بفهمد كه بچههايش گرسنه مىباشند . مرد وقتى اين حرف را از خانم خود مىشنود ، ازخانه بيرون مىشود و با پولى اندكى كه در جيبش بوده مقدار گندم خريده و به خانه برمىگردد ، گندم را به خانم خود مىدهد تا آن را آرد كند و براى بچهها نان بپزد ، زن با ديدن گندم ، يكمرتبه عبوس و گرفته مىشود ، از آن مجاهد نقل شده كه يكمرتبه با يك صحنهى روبرو شدم كه مرا بُهت زد ، من منتظر اين بودم كه خانم از من تشكر كند ؛ ولى برعكس ديدم پيشانى زن تُرش شده و تند تند ، طرف من نگاه مىكند ، يك مرتبه گفت : مرد ! چرا اين گندم را خريدى ؟ ! از خدا حيا نكردى ؟ ! دين ما در خطر است تو پول را براى گندم دادى ! خوب نبود كه اين پول را كارتوس مىخريدى ! وقتى در جبهه مىرفتى سينه دشمنان اسلام را نشانه مىگرفتى ؟ ! ! !