اين گونه ادراكات با ادراكات حقيقى تفاوت جوهرى دارند . افكارى كه مطابقت با واقع دارند و از صفات موجودى واقعى و خارجى حكايت ميكنند ، نه به ميل ما ساخته ميشوند و نه با تغيير اميال ما تغيير مييابند . « 1 »
و حال كه چنين است و چنين شكاف بزرگ و پر ناشدنى ميان انديشههاى پندارى و انديشههاى حقيقى موجود است ، ديگر نميتوان انتظار داشت كه ميان اين دو گونه ادراك ، ارتباطى منطقى موجود باشد ، و از يكى بتوان به ديگرى رسيد . و يا به توضيحى كه در مقاله آمده است : « اين ادراكات و معانى چون زائيده عوامل احساسى هستند ، ديگر ارتباط توليدى با ادراكات و علوم حقيقى ندارند . و به اصطلاح منطق يك تصديق شعرى را با برهان نميشود اثبات كرد . و درين صورت برخى از تقسيمات معانى حقيقيّه در مورد اين معانى وهميّه مثل بديهى و نظرى و مانند ضرورى و محال و ممكن جارى نخواهد بود . » « 2 »
به عبارت ديگر ، نه از ادراكات حقيقى ميتوان ادراكى اعتبارى را اثبات كرد ، و نه بالعكس . از روى يك تشبيه هم نميتوان حكمى حقيقى را تثبيت نمود .
به گمان ما اين نكته بسيار مهمّى است ؛ و پرده از مغالطات عظيم و شگرفى برميدارد كه در اغلب استدلالهاى مسامحه آميز ، و بويژه در بحثهاى اجتماعى و سياسى ، بسيار به چشم مىخورد . « 3 »
پس از بحث تمثيلات و استعارات ، و باز نمودن گسستگى منطقى ميان آنها و ادراكات حقيقى ، بحث از « بايد » ها در ميرسد . مؤلّف روش رئاليسم ، بر آنست كه هر اعتبارى ناگزير به حقيقتى ختم مىشود . و
هامش
( 1 ) « دانش و ارزش » ص 259 و 260
( 2 ) « اصول فلسفه و روش رئاليسم » ص 153 و 154 ( تعليقه )
( 3 ) « دانش و ارزش » ص 259 و 260