و أشك در چشمانش حلقه زد .
( اى خواهرك مهربان من ! صبرت را شيطان نبرد ؛ اگر صيّادان مىگذاشتند ، مرغ قطا در آشيانه و لانهء خود مىخوابيد ) .
عمّهام گفت : يا ويلتاه ! أ فتغتصب نفسك اغتصابا ؟ فذاك أقرح لقلبى و أشدّ على نفسى ! ( پس تو را به ستم مىگيرند ؟ ! و اين بيشتر دل مرا جريحهدار و آزرده مىكند ، و تحمّلش بر جان من دشوارتر است ! ) آنگاه چنان سيلى بر چهره خود زد ، و گريبان چاك نمود كه : بىهوش بر روى زمين بيفتاد .
حضرت إمام حسين عليه السّلام برخاست ، و آب بر روى او پاشيد ؛ تا به هوش آمد ، و به او گفت :
يا اختاه اتّقى الله و تعزّى بعزاء الله ! و اعلمي أنّ أهل الأرض يموتون ؛ و أنّ أهل السّماء لا يبقون ؛ و أنّ كلّ شيىء هالك إلّا وجه الله الّذى خلق الخلق بقدرته ؛ و يبعث الخلق و يعودون و هو فرد وحده ( جدّى خير منّى خ ل ) أبى خير منىّ ؛ و امّى خير منّى ، و أخى خير منىّ ( ولى خ ل ) و لكلّ مسلم برسول الله صلّى الله عليه و آله اسوة .
( اى خواهر من ، تقواى إلهى را پيشه گير ؛ و به شكيبائى از جانب خداوند ، خود را تسلّى بده ! و بدانكه : أهل زمين مىميرند ؛ و أهل آسمان باقى نمىمانند ؛ و هر چيزى فانى گردد مگر وجه خدا : آن خدائى كه مخلوقات را به قدرت خود آفريد ؛ و آنها را برمىانگيزاند ؛ و بازمىگرداند ، درحالىكه خودش فرد و تنها است . جدّ من بهتر از من بود ؛ پدرم بهتر از من بود ؛ مادرم بهتر از من بود ؛ برادرم بهتر از من بود . و من و هر مسلمانى بايد به رسول خدا صلّى الله عليه و آله تأسّى جوئيم ! )
نيست زينب ، وقت بىهوشىّ تو * تنگدل شد شه ، ز خاموشىّ تو
بلبل عشقى ، تو بر گل زندهاى * پيش گل ، بر صد نوا زيبندهاى
گل بدست آمد ، كجا شد جوش تو ؟ * يا ز بوى گل ز سر شد هوش تو ؟