گر بخواند به خويشم فقيرم * ور براند ز پيشم حقيرم
گر بگويد اميرم اميرم * ور بگويد بميرم بميرم
بنده حكم و تسخير رأيم * از عدم حرفِ هستى نشايد
دعوى كبر و مستى نشايد * خاك را جز كه پستى نشايد
از فنا خود پرستى نشايد * من فنا من فنا من فنايم
بندهام ره به جائى ندارم * عقل و تدبير و رائى ندارم
در سر از خود هوائى ندارم * ره به دولت سرائى ندارم
در گه دوست دولت سرايم * بندهام با دو صد عيب و علّت
عجز و خوارىّ و زارىّ و ذلّت * با همه شرمسارىّ و خجلت
اى خداوند اقبال و دولت * نيست جز بر درت التجايم
من اگر با تو همراه باشم * از دل خويش آگاه باشم
در ره بندگى شاه باشم * در صف كانَ لِلّه باشم
تو مرائى اگر من ترايم * اى غمت مايه شادمانى
ياد روى تو روز جوانى * وصل تو دولت جاودانى
تار زلف تو سبعُ المَثانى * لعلِ دلجويت آب بقايم « 1 »
هامش
( 1 ) « ديوان حبيب » از مرحوم آية الله حاج ميرزا حبيب الله خراسانى ، ص 54 به بعد ؛ اين اشعار منتخبى از اشعار اوست .