دو عالم متعاكس است .
اينجا جهان مجاز است و آنجا عالم واقعيّت و استقرار . بُعدى را كه انسان در اينجا براى خود تعيين كرده و جائى را كه كسب كرده است ؛ راه عبور به آن نشأه را ندارند گم ميشوند ؛ اينجا ميليونها ثروت كسب كردهاند كه يك ذرّه از آن را با خود نمىبرند و نمىتوانند ببرند ؛ تمام اهل دنيا يار و ياور آنان باشند در وقت ورود عزرائيل يك نفر را با خود نمىتوانند ببرند ، و يا أقلًّا در حال موت به او كمكى بنمايند .
اينان در آنجا اعتراف دارند كه مالى را كه اندوختهايم به درد ما نخورد :
ما أَغْنى عَنِّي مالِيَهْ
. و قدرت و قوّتى كه بهم زديم نيز تباه شد :
هَلَكَ عَنِّي سُلْطانِيَهْ
.
اين دستهها با تمام خصوصيّات ملحق ميشوند به امامان خود ؛ مؤمنين ملحق ميگردند به ائمّهء خود كه با چشم روشن در عالم نور حركت مىكند و رو به عالم حقيقت ميرود ؛ چون مؤمن در دنيا كه حركت مىكند باطنش رو به خداست ، هر عملى انجام ميدهد قلبش رو به خداست ، نماز كه ميخواند بدنش رو به كعبه است . امّا قلبش رو به خداست ؛ روزه ميگيرد رو به خداست ؛ كسب مىكند ، جهاد مىكند ، رو به خداست ، و حتّى در بيتُ التّخليه كه ميرود وجههء باطنش رو به خداست ؛ مگر نداريم كه وقتى انسان در بيت الخلاء وارد مىشود و در آنجا و در وقت بيرون آمدن دعاهاى خاصّى ميخواند ؛ و در آنجا هم ذكر خدا مىكند ؟ يعنى انسان در آنجا هم با خداست و لحظهاى و آنى نبايد