وَ الْكَبِيرُ الْفَانِى ، وَ الصَّبِىُّ الصَّغِيرُ ؛ هَؤُلَاءِ الْمُسْتَضْعَفُونَ .
وَ أَمَّا رَجُلٌ شَدِيدُ الْعُنُقِ جَدِلٌ خَصِمٌ يَتَوَلَّى الشِّرَى وَ الْبَيْعَ لَا تَسْتَطِيعُأَنْ تَغْبُنَهُ فِى شَىْءٍ ، تَقُولُ : هَذَا مُسْتَضْعَفٌ ؟ لَا وَ لَا كَرَامَةٌ . « 1 »
« منظور از مستضعفين افراد كوتاه فكر و قاصرى هستند كه از خود انديشهء استقلالى نداشته و تابع امر و نهى آمران و ناهياناند ، مانند زن كوتاه فكرى كه در پشت پردهء منزل خود نشسته و خادمى كه به كارهاى منزل اشتغال دارد ، اگر تو به آن زن بگوئى : نماز بخوان ، نماز ميخواند و چيزى از آن نمىفهمد مگر همين امرى كه تو به او نمودهاى . و مانند كسى را كه از راه دور دست و شهر ديگر آوردهاى چيزى غير از آنچه به او بگوئى نمىفهمد ، و مانند پيرمرد فرتوت كه از كار افتاده ، و مانند طفل صغير ؛ اينان مستضعفين هستند .
و امّا آن مردى كه استوار است و با فكر و تعقّل صحيح به مجادله مىپردازد و در مقام محاجّه و خصومت بر مىآيد و خود متصدّى امور خود از خريد و فروش ميگردد و حتّى تو نمىتوانى به هيچ وجه من الوجوه در معامله با او ، او را مغبون كنى ، چگونه ميتوانى به چنين مردى مستضعف بگوئى ؟ نه ، چنين نيست و با اين اطلاقِ مستضعف بر او نمودن سزاوار تحسين و آفرين نيستى ! »
3 - در « كافى » با سلسلهء سند متّصل خود روايت مىكند از
هامش
( 1 ) « معانى الاخبار » ص 203 ؛ و « تفسير عيّاشى » ج اوّل ، ص 270 ؛ و در آنجا لفظ تَغْبُنَهُ را تُعينَهُ ضبط كرده است ؛ و شايد لفظ تَغبنه أنسب باشد .