عالم متّقى آقاى آخوند ملّا على همدانى كه فعلًا از علماى برجستهء همدان هستند ، شاگرد مرحوم هيدجى بوده و حكمت را نزد او تتلمذ نمودهاند .
داستان حكيم هيدجى و مرگ اختيارى مرد عامى
مىگويند مرحوم هيدجى منكر مرگ اختيارى بوده است و خلع و لبس اختيارى را محال ميدانسته ، و اين درجه و كمال را براى مردم ممتنع مىپنداشته است ، و در بحث با شاگردان خود جدّاً انكار مىنموده و ردّ مىكرده است .
يك شب در حجرهء خود بعد از بجا آوردن فريضهء عشاء رو به قبله مشغول تعقيب بوده است كه ناگهان پيرمردى دهاتى وارد شده ، سلام كرد و عصايش را در گوشهاى نهاد و گفت : جناب آخوند ! تو چهكار دارى به اين كارها ؟ هيدجى گفت : چه كارها ؟ پيرمرد گفت : مرگ اختيارى و انكار آن ؛ اين حرفها به شما چه مربوط است ؟
هيدجى گفت : اين وظيفهء ماست ، بحث و نقد و تحليل كار ماست . درس مىدهيم ، مطالعات داريم ، روى اين كارها زحمت كشيدهايم ؛ سر خود نمىگوئيم !
پيرمرد گفت : مرگ اختيارى را قبول ندارى ؟ ! هيدجى گفت : نه .
پيرمرد در مقابل ديدگان او پاى خود را به قبله كشيده و به پشت خوابيد و گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
و از دنيا رحلت كرد ، و گوئى هزار سال است كه مرده است .
حكيم هيدجى مضطرب شد . خدايا اين بلا بود كه امشب بر ما وارد شد ؟ حكومت ما را چه مىكند ؟ مىگويند مردى را در حجره