طفل نظيف و پاكى را كه پاكيزهتر از او نديده بوديم متولد شد او را ابوطالب على نام گذارده و درباره او شعرى سرود :
سَمَّيتُهُ بِعَلِىٍّ كَى يَدُومَ لَهُ * عِزٌّ العُلُوِّ وَ عِزُّ الفَخرِ ادوَمَهُ
من او را على ناميدم براى آنكه عزّت بلندى مقام و عزّت فخر بطور مداوم و جاودان براى او باشد .
و در اينحال پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله آمدند و از كعبه على و مادرش فاطمه را بهخانه مادرش بردند .
حضرت سجّاد مىفرمايد : سوگند بهخدا كه من هيچگاه چيز خوبى را نشنيده بودم مگر آنكه اين خبر از بهترين و خوبترين آنها بود . « 1 »
شيخ سليمان قندوزى از كتاب « مودّة القربى » از عباس بن عبد المطلب روايت كرده است كه ، فاطمه بنت اسد ميل داشت اسم اين فرزند را اسد بهنام پدر خودش بگذارد ، و حضرت ابوطالب بدين اسم راضى نبود و بهفاطمه گفت : بيا با هم در شب تاريكى از كوه ابوقيس بالا رويم و خداوند آفرينندهء جهان را بخوانيم ، شايد خودش ما را از اسم اين فرزند آگاهى دهد .
چون شب فرا رسيد هر دو از منزل خارج شده و از كوه ابوقيس بالا رفتند و هر دو خدا را خواندند و ابوطالب اين ابيات را انشاء كرد :
يَا رَبِّ يَا ذَا الغَسَقِ الدُّجِىِّ * وَ الفَلَقِ المُبتَلَجِ المُضِىِّ
بَيِّن لَنَا عَن امرِكَ المَقضِىَّ * بِمَا نُسَمِّى ذلِكَ الصَّبِىِّ
اى پروردگار من ! اى صاحب اين شب تار ! واى صاحب صبح روشن ! از امر خود كه در قضاى تو گذشته است ما را واقف گردان كه نام اين پسر را چه بگذاريم ؟
در اين حال صداى خِش خِشى بالاى سر آنها در آسمان پيدا شد ، ابوطالب سر خود را بلند كرد ، ديد لوحى سبز فام است مثل زبرجد ، و در او چهار سطر نوشته ، با دو دست او را گرفته و او را محكم بهسينه خود چسبانيد در روى آن نوشته بود .
هامش
( 1 ) « : فصول المهمه » ص 12 و « غاية المرام » ص 13 از طريق عامه از كتاب « مناقب » ابن مغازلى شافعى نقل كرده است .