گفت بلى
گفتم : آيا چشم دارى ؟
گفت : اى فرزند اين چه سؤالى است ؟ تو مىبينى من چشم دارم ديگر چگونه از آن سؤال مىكنى ؟
گفتم : مسئله من همين بود كه سؤال كردم آيا پاسخ مىدهى ؟
گفت : اى فرزند سؤال كن و اگرچه اين سؤال تو احمقانه است !
گفتم : جواب مرا بگو
گفت : سؤال كن
گفتم : آيا چشم دارى ؟
گفت : بلى
گفتم : با چشمت چه مىكنى ؟
گفت : با آن رنگها و اشخاص را مىبينم
گفتم : آيا بينى دارى ؟
گفت : بلى
گفتم : با بينى ات چه مىكنى ؟
گفت : بوها را استشمام ميكنم . گفتم آيا دهان دارى ؟
گفت : بلى
گفتم : با دهانت چه مىكنى ؟
گفت : طعم و مزه غذاها را مىچشم
گفتم : آيا گوش دارى ؟
گفت : بلى
گفتم : با گوش ات چه ميكنى ؟
گفت : صداها را گوشم مىشنوم
گفتم : آيا قوّهء ادراك و مغز مفكّر دارى ؟
گفت : بلى
گفتم : با آن چه مىكنى ؟
گفت : با آن هر چه را كه از راه حواس بر من وارد شود تميز مىدهم
گفتم : آيا اين حواس و اعضاء بىنياز از مغز و قواى درّاكه نيستند ؟
امام شناسى (فارسى) — صفحة 14
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٤