كه گفته است :
« و امّا آنچه را كه مصنّف بر آن رفته است عبارت مىباشد از تصوّر حقيقت بسيطه ، و تقسيم آن با وجود بساطت به صرف الوجود يعنى خالص از خلط و امتزاج ، و آن را قرار داده است واجب تعالى ؛ و به وجودات مشوبهء به نقائص ، و آنها را قرار داده است وجودات اشياء .
و در بيان جوهرهاى بسيط و نورانى ( الجَواهِرُ الزَّواهِر ) مبالغه نموده و مىگويد : اين أعدام و نقائص به ذات اين موجودات از جهت ذات آنها ملحق نمىگردند ، زيرا كه ذوات آنها از اينها منزّه مىباشند ؛ بلكه لحوق اينها بدانها از جهت عوارض مراتب تنزّلات آنهاست .
و از اين لحاظ است كه آن عوارض را مَثل مىزنند به قطعهء يخ و خداى سبحانه را به آب . و چون شكستگى براى تكّهء يخ حاصل گردد براى آب حاصل نمىگردد . همچنين در نزد ايشان وجودات با قطع نظر از عوارض عبارتند از صِرْف الوجود . و چون عوارض بر آنان طارى شود ، آن طريان و لحوق در مراتب تنزّل خواهد بود .
در اينجا اگر بگوئى : منظور و مراد مصنِّف اين مطلب نيست !
در پاسخ مىگويم : من اگر فرضاً منظور و مراد مصنّف را نفهميده باشم ، آيا مىتوان گفت دامادش ملّا محسن هم نفهميده است ، و بر آن مَمشى مَشْى ننموده است ؟ !
نه ! البتّه تو چنين مجال ندارى كه انكار كلام وى را بنمائى !
اشكالات احسائى بر كلام صحيح فيض كاشانى در « كلمات مكنونه »
بنابراين من براى تو بيان مىكنم كه داماد او ملّا محسن در « الكَلِماتُ المَكنُونة » گفته است :
همانطور كه وجود ما بعينه وجود اوست سبحانه با اين تفاوت كه نسبت به ما حادث و نسبت به او سبحانه قديم است ، همچنين است صفات ما از حيات و قدرت و اراده و غيرها .