و از اين طريق به زمينههاى منفى كه در سرزمين وجود او لانه گزيدهاند و تضادى كه ميان جهات مثبت او پديد آوردهاند ، اشاره مىنمايد .
شايد در آغاز نظر ، اينچنين تصور شود كه در معرفى انسان در قرآن ، تضادى وجود دارد و چگونه او با ابعاد متضاد و صفات گوناگون معرفى گرديده است ، ولى اگر به مجموع آيات مراجعه شود ، روشن مىگردد كه مجموع اين صفات ، مربوط به دو حالت است ، زيرا حالات منفى ، مربوط به مرحلهء زندگى دور از تعاليم الهى است . يك چنين انسان است كه در او زمينههاى كفر و دورى از توحيد ، ظلم و تعدى ، يأس و نوميدى و . . . نهفته است ، ولى پس از ارتباط با تعاليم الهى و پيروى از مكتب وحى ، تمامى اين زمينهها و به اصطلاح غرايز ، تعديل و رهبرى شده و به ابعاد مثبت او كاملا كمك مىكند ، همچنان كه « نفس » و « عقل » در كشاكش خود و تضاد و تصادم خويش به تكامل او كمك كرده و « نفس » رهبرى شده و قواى بهيمى تعديل يافته ، پايهء تكامل اوست و اين حقيقت با مراجعه به خود قرآن كاملا روشن مىگردد .
قرآن در سورهء خاصى ، انسان را زيانكار معرفى مىكند و مىفرمايد :
« إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ »
« 1 » ، ولى بلافاصله گروهى را كه داراى ايمان به خدا و عمل نيك و پيرو حق و شكيبا صفت هستند ، در حالى كه ديگران را نيز به حق و شكيبايى توصيه مىكنند ، استثنا مىكند و مىفرمايد :
« إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ ، وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ »
« 2 » .
به عبارت روشنتر ، انسانى كه از مكتب وحى و تعاليم حياتبخش پيامبران
هامش
( 1 ) . عصر ( 103 ) آيهء 2 .
( 2 ) . همان ، آيهء 3 .