بگويم يا پنهانى ؟
زياد كه قطعا تصور نمىكرد مرد يمامى چه حاجتى دارد ، گفت : نه چرا پنهانى ؟ ! بلند بگو ! من افتخار مىكنم كه پيام رسول خدا را بشنوم .
جويبر گفت : پيامبر فرموده است كه دخترت « ذلفاء » را به جويبر تزويج نمايى .
زياد كه انتظار چنين سخنى را نداشت ، با كمال تعجب گفت :
راستى رسول اكرم خودش ترا براى اين منظور فرستاده است ؟
جويبر گفت : آرى ! من هرگز دروغ به رسول خدا نگفتهام . زياد گفت : دختران ما با كسانى ازدواج مىكنند كه كفو و همشأن ما باشند ، آن هم از طايفه انصار . جويبر ! تو برگرد تا اينكه خودم خدمت پيامبر برسم و عذرم را به عرضش برسانم .
جويبر با حالى دگرگون برگشت ، و زير لب با خود مىگفت :
به خدا قسم ! قرآن به چنين عملى كه از اين مرد سر زد حكم نكرده و رسالت محمد صلّى اللّه عليه و آله نيز به اين منظور نيامده است .
« ذلفاء » دختر زياد در پشت پرده ناظر اين ماجرا بود ؛ مخصوصا گفتار اخير مرد يمامى را كاملا شنيد ؛ اين سخن بر وى گران آمد ؛ گويى ايمان و اعتقادى كه به پيامبر خود داشت ، از درون دل وى را ملامت مىكرد ، لذا فورا كسى را پيش پدر فرستاد و او را به داخل پرده احضار كرد و سرزنش نمود :
پدرجان ! اين چه حرفى بود كه از تو شنيدم ؟ ! چرا با فرستاده
نظام اخلاقى اسلام (تفسير سوره مباركه حجرات) (فارسى) — صفحة 157
مساهمون: الشيخ جعفر السبحاني
ص١٥٧