كند ؟ عجبا ! كه بحقيقت مصداق اشِدّاءُ عَلَي الكُفّارِ است .
هنگاميكه زرقاء قصد ورود به كاخ معاويه را داشت ، سربازان مانع او شدند ولى ، فريادش به آسمان بلند شد چنانچه معاونيه آن فرياد را از داخل كاخ شنيد و از علت آن پرسيد ؟ به او خبردادند كه زنى از كوفه براى دادخواهى آمده است ، گفت : داخل شود .
زرقاء داخل كاخ شد و در برابر معاويه ايستاد و هر چه مىخواست گفت ، معاويه گفت : چرا اينقدر عصبانى هستى ، چه مىخواهى ، چه مىگوئى ؟
زرقاء گفت : عمال تو ريختند مردهاى ما را كشتند ، اموال ما را غارت كردند ، گوسفندهاى ما را بردند و . . . معاويه گفت : اين كه چيز مهمى نيست ، دستور مىدهم يك گله گوسفند به تو بدهند .
زرقاء گفت : خاك بر سر تو باد ، اى معاويه ، تو گمان مىكنى كه من براى گرفتن حق شخصى خود از كوفه به شام آمدهام . ؟ !
من مىگويم : به بيوهزنان و بچههاى يتيم رحم كن . تو مىخواهى به من گوسفند بدهى ! كه من شير و روغن و گوشت داشته باشم و همسايهام گرسنه بخوابد ؟ ! واى بر من ! معاويه ديد كه اين زن به نظرش آشنا مىرسد . پرسيد : تو كى هستى .
زرقاء خود را معرفى كرد . معاويه به خاطرش رسيد كه اين همان زنى است كه لشگريان فرارى اسلام را در جنگ صفين جمعآورى كرد و آنها را تحريك و ترغيب به جنگ نمود .
معاويه گفت : من در آسمانها در جستجوى تو بودم ، تو به پاى خودت آمدى دستور به كشتن او داد .
زرقاء گفت : معاويه مرد باش ، يك وقتى مولى على بن ابيطالب در ميان ما بود و ما زير پرچم او بوديم ، او اكنون ميان ما نيست و حالا زنى صحرانشين هستم
جبهه و جهاد اكبر (فارسى) — صفحة 31
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٣١