پيشانى اباعبدالله الحسين ( ع ) زد . پيشانى حضرت شكست از هدايت آنها مأيوس شدند و خيلى ناراحت ، كه ديگر حرف زدن با اين مردم فايدهاى ندارد ، اينجا ديگر گوش شنوايى نيست ، پس با چه كسى حرف بزنند . براى اين كار بهتر از زينب كسى پيدا نمىشود ، لذا به پشت خيام حرم آمدند : زينبم تو بيا ، اما بچههايم نيايند ، آنها نيايند كه پيشانى شكستهام را ببينند . تنها تو بيا تا كمى درد دل كنم .
زنيب مظلومه آمد و گفت : عزيزم مگر نگفتى كه من چه كسى هستم ؟ مگر تبليغ نكردى ؟ : فرمودند : چرا تبليغشان كردم ، خودم را معرفى كردم ، حتى خواستم با صحبتهايم عاطفه آنها را تحريك كنم ولى نه تنها اثرى نداشت ، بلكه به من زخم زبان هم زدند و حرفهايم را با شكستن پيشانيم پاسخ دادند .
بعد امام فرمودند : زينبم !
« اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَانْسيهُمْ ذِكْراللهِ
« 1 » » شيطان به اينها مسلط شده دل آنان ناپاك است . ديگر جذابيت من و صحبتهاى من در آنها اثر نمىكند .
« وَ سَيَعْلَمُ الذّينَ ظَلَمُوا ايَّ مُنقَلِبٍ يَنْقَلِبون « 2 » »
هامش
( 1 ) - سورهء مجادله آيه 19 شيطان بر « دل » آنها سخت احاطه كرده كه فكر و ذكر خدا را به كلى از يادشان برده . . .
( 2 ) - سوره شعرا آيه 227 « و آنان كه ظلم و ستم كردند ، به زودى خواهند دانست كه به چه كيفرگاه و دوزخ انتقامى ، بازگشت مىكنند »