خراسانى خدمت امام صادق ( ع ) آمده ، با اصرار به امام عرض مىكند : يابنرسولالله لشكر مجهزى در ايران داريد و اكنون هنگام آن است كه قيام نمائيد .
امام صادق ( ع ) كه ديدند اين ايرانى خيلى داغ است ، دستور دادند تا تنورى را روشن كردند ، وقتى كه تنور برافروخته شد به او كه سفير يك لشكر بود فرمودند :
بلند شو و در ميان آتش برو !
آن مرد وحشت كرد و به گريه و التماس افتاد كه آقا ببخشيد ، من كار بدى نكردم كه مىخواهيد مرا بسوزانيد ؟ !
در همين حال مسلمان ديگرى وارد شده و سلام كرد . حضرت پس از جواب سلام به وى فرمودند : به درون اين آتش برو . آن مرد بدون اينكه كلمهاى بر زبان آورد ، بدرون تنور پريد .
« سهل » خيلى تعجب كرد كه چرا امام صادق ( ع ) آدمها را مىسوزاند ؟ ! مگر اينها چه كردهاند ؟ د رهمين حال ، حضرت براى سرگرم كردنش با او حرف مىزنند كه مثلًا در ايران چه خبر است ؟ خراسان در چه حال است ؟ مسلمانها چه مىكنند ؟ و . . .
اين صحبتها و سؤالها براى آن بود كه او را از فكر شخصى كه در تنور بود بيرون آورند . از آن طرف هم ارادهاى كه آتش را بر حضرت ابراهيم سرد و سلامت كرده بود ، آتش تنور را براى آن مسلمان نيز سرد و سلامت نموده بود . پس از آنكه امام مقدارى با او صحبت كردند فرموند برخيز و داخل تنور را نگاه كن ، ببين بر سر آن مرد چه آمده است ؟
چون در تنور نگريست ، او را مشاهده كرد ، بدون اينكه كمترين آسيبى ديده باشد ، در ميان آتش شعلهور تنور نشسته است .
امام صادق ( ع ) نگاهى به آن ايرانى كرده ، پرسيدند : ما در ميان لشكريان شما چند تا از اينها داريم كه تو از من مىخواهى قيام كنم ؟
عرض كرد : از اينها هيچ ! اگر هم باشد خيلى كم است اما مثل من فراوان است حضرت فرمودند :
لا وَ اللهِ وَ لا واحِداً
نه ، به خدا قسم يكى هم نيست « 1 » .
به اين ، روح تعبد در برابر قانون مىگويند ، نظير روح تعبد در تكوين .
هامش
( 1 ) - بحارالانوار ، ج 47 ، ص 124 .