از جمادى مردم و نامى شدم
و زنما مردم ز حيوان سر زدم
مردم از حيوانى و آدم شدم
پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم
جمله ديگر بميرم از بشر
تا بر آرم از ملائك بال و پر
وز ملك هم بايدم جستن زجو
كل شى هالك الا وجهه
بار دگر از ملك پران شوم
آنچه در وهم تو نايد آن شوم « 1 »
هامش
( 1 ) . مثنوى مولوى .