عنوان : « ياور ما با دل و زبان خود » ستوده مفتخر فرمود . آنگاه فرمود .
حمران با اين مرد شامى مناظره كن ! حمران بحث نمود و غالب شد .
محمد بن نعمان نيز در بحث غلبه كرد ولى هشام بن سالم همطراز شد . . .
آن گاه حضرت به آن شخص شامى فرمود با اين پسر ( هشام بن حكم ) صحبت كن . او به هشام گفت پسر ! دربارهء رهبرى اين شخص ( امام صادق ) هر چه مىخواهى از من بپرس . هشام با حالتى غضبناك « 1 » گفت « آيا خداوند بهتر به مصالح مردم توجه دارد يا خود مردم ؟ گفت خداوند . پرسيد خدا براى مردم چه كرده است ؟ گفت حجت و راهنمايى براى جلوگيرى از اختلافات معين كرده تا جلو انحرافات را گرفته و فرامين الهى را به مردم برساند .
پرسيد آن راهنما كيست ؟ گفت پيامبر . پرسيد پس از او ؟ گفت قرآن و احاديث پيامبر . پرسيد قرآن و احاديث پيامبر امروز براى رفع اختلافات ما كافى است ؟ گفت آرى . هشام گفت پس چرا من و تو اختلاف داريم و تو از شام براى رفع اختلاف آمدهاى ؟
آن شخص به سكوت عميق فرو رفت . امام فرمود : چرا حرف نمىزنى ؟ گفت چه بگويم ؟ اگر بگويم اختلاف نداريم ، دروغ گفتهام ! و اگر بگويم قرآن و احاديث اختلافات موجود را بر مىدارد ، بىجا گفتهام ، چون آنها صريح نيست و جاى احتمال در قرآن و احاديث موجود است و بالاخره مىبينيم قرآن و احاديث جلو اختلافات را نمىگيرد . ليكن چيزى مىتوانم بگويم و آناينكه سئوال هشام را به خودش بر مىگردانم . . .
هامش
( 1 ) - كه گويا از بى اعتنائى و تحقير آن مرد شامى نسبت به هشام بوده است