تفاوت در هستىهاى خارجى از نظر كمال و ضعف است ، ليكن وجود براى همان جهت جامع وضع شده است و اصل هستى را مىرساند ؛ خواه ضعيف يا قوى .
وجود غير از ماهيت است
از همين جا يك مسألهى بديهى ديگرى از مسائل وجود برايمان تجلى مىكند و آن اين كه وجود با ماهيت مغاير است . برخى از متكلمين قديم مىگفتهاند هستى با ماهيت مغايرتى ندارد و هستى در هر موردى ، همان ماهيت آن مورد مىباشد . لذا هستى انسان همان ماهيت انسان است و هستى درخت همان ماهيت درخت است .
مىگويند براى اولين مرتبه ابونصر فارابى در رد متكلمين اين مسأله را در فلسفه عنوان كرد و به وضوح نشان داد كه وجود مفهومى جداگانه از مفاهيم ماهيات دارد . وجود همه جا به يك معنى است ، در حالى كه ماهيات فقط در كلمه ماهيت وحدت دارند ، و گرنه ذاتاً همه با هم مختلف هستند . ماهيت انسان ، مثلًا حيوان درّاك است و ماهيت درخت ، مثلًا جسم نمو كننده و همينطور ماهيات ديگر .
از طرف ديگر در معنا و مفهوم هيچ ماهيتى وجود يا عدم ملحوظ نشده است ، و ماهيت با وجود و عدم ، هر دو ، مىسازد . مثلًا انسان ممكن است موجود باشد و ممكن است همچون نسلهاى آينده معدوم باشد .
به هر حال با مختصر رجوع به ذهن به خوبى روشن مىشود كه مفهوم هستى در مواردى كه صدق مىكند ، با ماهيات آن موارد از نظر معنى و مفهوم يكى نيست .
هستى نه جزء انسان است و نه عين آن ، بلكه حتماً مفهومى است زائد بر آن .