مقايسهاى نكردهايم و ممكن الوجود را هرگز و هرگز در حدّ واجب الوجود قرار ندادهايم ، بلكه مىگوييم : همانطور كه پيشوايان معصوم ، خودشان را توصيف كردهاند ، گفتهاند : « بندگان و بزرگوارانى هستند كه هيچ كس در گفتار بر آنان پيشى نتواند گرفت و به دستور خداوند متعال عمل مىكنند » . در جاى خود ( حكمت متعاليه ) در اين باره بحث و گفتوگو كردهايم كه نسبت ممكن الوجود به واجب الوجود نسبت سايه به نور خورشيد است و حتّى قطره به درياى بزرگ هم نيست و نيز گفتيم كه هويّتى براى او نيست ، مگر به وسيلهء خودِ او « 1 » . پس اين عين وابستگى و ارتباط است ؛ چيزى براى او ( ممكن الوجود ) جز تعلّق و وابستگى وجود ندارد ، بلكه او تمام نياز و چيزى جز فقر محض به سوى خالق نيست و فهم اين تعلّق و وابستگى ممكن به واجب نيازمند تمرينات علمى و فلسفى مىباشد و ما ثابت كرديم ، بلكه ملموس افتاد كه حول و قوّتى جز براى خداوند متعال وجود ندارد .
پس ما چگونه مىتوانيم در مقام قياس برآييم در حالى كه اين قياس جز قياس وجود و عدم نيست ؟ بلكه تمام هدف و غرض اين است كه خداوند متعال ، آنچنانكه خود پيشوايان خودشان را معرّفى و توصيف كردهاند ، آنان در حد پيشوايان و رهبران هدايتگر توصيف و تعريف كرده و خود را در همان حد قرار دادهاند .
در كتاب مصباح المتهجّدين « 2 » مىخوانيم :
الّذين اخْتَرتَهُم لِنَفْسِكَ وَ خَصَّصْتَهم بِمَعْرِفَتك وَ ألْبَسْتَهُم ثوبَ
هامش
( 1 ) . همانطور كه در دعاى « مشلول » آمده : « يا هو يا مَنْ ليسَ هو إلّاهو »
( 2 ) . ص 263 .