پس از مدتى ابن عباس در حالى كه لباسش را مىتكاند آمد و گفت : واى بر اينان ، از مردى بدگويى مىكنند كه ده ويژگى دارد :
اينان به بدگويى از كسى پرداختند كه رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله در مورد او فرمود :
لأبعثن رجلًا لا يخزيه اللَّه أبداً يحبّ اللَّه ورسوله ؛
مردى را روانه ميدان خواهم كرد كه خداوند هرگز او را خوار نمىكند ، او كسى است كه خدا و رسولش را دوست دارد .
در آن هنگام برخى اصحاب سرك مىكشيدند تا شايد اين افتخار ، نصيب آنان شود ، پيامبر فرمود : على كجاست ؟
گفتند : در آسياب ، گندم آرد مىكند .
حضرت فرمود : آيا در ميان شما كسى نبود تا گندمها را آرد كند ؟
آن گاه على عليه السلام آمد در حالى كه از شدّت چشم درد به سختى مىتوانست ببيند ، پيامبر آب دهان در چشمانش ماليد و پس از آن كه سه بار پرچم را تكان داد و آن را به على عليه السلام سپرد .
على عليه السلام در اين نبرد پيروزمندانه صفيه دختر حى را به اسارت گرفت و به سوى مسلمانان آمد .
آن گاه ابن عباس گفت : پس از آن رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله فلانى ( ابوبكر ) را براى ابلاغ سوره توبه فرستاد ، سپس على عليه السلام را در پى
داستان سپاه يمن (سخنى در اثبات ولايت على 'ع'" و نفاق خالد بن وليد) (فارسى) " — صفحة 57
مساهمون: السيد علي الحسيني الميلاني
ص٥٧