عمر به او گفت : شب را سپرى كن و نماز صبح را با من بخوان ؛ سپس خواستهات را به من يادآورى كن .
سعيد مىگويد : اين كار را كردم ، هنگامى كه عمر از نماز فارغ شد گفتم : اى اميرالمؤمنين ! گفتى كه خواستهام را به شما يادآور شوم .
عمر پاسخ داد : با من بيا .
سپس گفت : به خانهات برگرد تا اين حاجت خودش به خانهات آيد . آن گاه توشهاى به من داد و با پايش خطى برايم كشيد .
گفتم : اى اميرالمؤمنين ! بيشتر بده كه اهل و فرزند زيادى دارم .
پاسخ داد : تو را همين بس است و اين جريان را پيش خودت نگهدار كه به زودى پس از من اين كار به كسى مىرسد كه از خويشاوندان توست و حاجتت برآورده خواهد شد .
سعيد گفت : من ، مدّت خلافت عمر را صبر كردم تا آن كه عثمان خليفه شد و او خوب صلهء رحم كرد و حاجتم را برآورد و مرا در حكومتش شريك نمود . . . . « 1 » آرى ، اين گونه است كه عمر به سعيد بن عاص مىگويد : منتظر باش كه به زودى كسى اين كار را پس از من به دست مىگيرد كه خواستهات را مىدهد و اين خبر رازى است كه در نزد خود نگهدار .
هامش
( 1 ) . الطبقات الكبرى : 5 / 31 ، كنز العمّال : 12 / 580 ، تاريخ مدينة دمشق : 21 / 119 .