داشتيم و چون از حيره گذشتيم ، فرمود : يا صفوان ! گفتم : لبيك اى پسر رسول خدا ! فرمود : شتران را رو به « قايم » ببر - و قايم ، ميلى يا عمارتى بوده است - و به طرف « غرى » برو . و چون به « قايم » رسيدند ، آن حضرت ريسمان باريكى بيرون آوردند و آن ريسمان را در منطقهء قايم گره زدند و در حالى كه ريسمان را در دست داشتند به طرف مغرب چند گام رفتند و ادامهء ريسمان را با دست خود مىبردند تا آنجا كه ريسمان پايان يافت ، ايستادند و كفى از خاك برداشتند و مدتى مديد بو كردند و چند قدم آمدند تا موضعى كه اكنون موضع قبر آن حضرت است و به دست مبارك ، قبضهاى از خاك برداشتند ، بوئيدند ، نعرهاى زدند و از هوش رفتند . من گمان كردم كه از دنيا مفارقت فرمودند ، و چون به هوش آمدند فرمودند : واللَّه ! كه اين محل ، قبر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است . بعد از آن خطى بر دور قبر كَشيدند ، من عرض كردم : اى پسر رسول خدا ! چه چيزى معصومان اين اهل بيت را از اظهار قبر آن حضرت منع مىكرد ؟ فرمودند كه از خوف بنى مروان و خوارج عليهم اللعنة اظهار نكرده و مخفى كردند . صفوان گفت ، از آن حضرت سؤال كردم : به چه نحو امام را زيارت بكنيم ؟ فرمود : وقتى كه مىخواهى زيارت كنى ، غسل كن و دو جامهء پاكيزهء شسته يا نو بپوش و بوى خوش استعمال كن ، و اگر بوى خوش به دستت نيايد باكى نيست ، و چون از خانه بيرون آيى ، اين دعا را بخوان . « 1 »
هامش
( 1 ) - كتاب فرحة الغرى ، ترجمهء علامه محمد باقر مجلسى ، ص 111 و 112 .