و اصل بيعت و گزينش مردم را هم هيچگاه محترم نشمردند ، پايه حكومت آنها زور و ارعاب بود .
بعد از ماجراى سقيفه كه سبب روى كار آمدن ابوبكر شد ، عمر با خشونت و غلظت خاصى كه داشت ، شمشير كشيده در كوچهها مىگشت و مردم را به بيعت با ابوبكر مجبور مىنمود و كار اين اجبار تا آنجا رسيد كه از حضرت على عليه السلام نيز خواهان بيعت شدند و آن حضرت را نيز براى بيعت گرفتن - پس از جسارتهاى ناگفتنى به حضرت زهرا عليها السلام و هتك حرمت خانهء او - با زور به مسجد بردند .
حكومت خود عمر - كه بر طبق ادعاى خودشان ، به وصيّت ابوبكر شكل گرفت - چنين بود كه گفتند ، وقتى ابوبكر در حال جان دادن بود - گاهى از هوش مىرفت و گاهى به هوش مىآمد - درصدد وصيّت كردن برآمد و در اين حال وى بىآنكه حاكم بعد از خود را معرفى نمايد ، عثمان ، اسم عمر را در وصيّت نامه نوشت . وقتى ابوبكر به هوش آمد آن را تأييد كرد !
هرچه بود آيا اصلًا وصيّت در ميان بود يا نه ؟ در هر حال عمر روى كار آمد و كسى هم در اينجا به ابوبكر نگفت : « غلب عليه الوجع » « 1 » به گفته اين مريض كه هوشش را از دست داده است اعتبارى نيست ، امّا به همين بهانه ، پيامبر صلى الله عليه و آله را از نوشتن وصيّت منع كردند !
در هر حال با تعيين ابوبكر ، عمر زمام امور را به دست گرفت و خود
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 2 ، ص 55 .