شرح غم هجر [ شعر ]
زان دم كه مرا بر گل رويش نظر افتاد * بر هستيم از آتش عشقش شرر افتاد
از جلوه آن قامت موزون و رخ ماه * دين و دل و تقواى من اندر خطر افتاد
بگذشت ز خويش و زن و از مال و ز فرزند * هر اهل دلى را كه به كويش گذر افتاد
عشقش كه بيفتاد چو آتش به وجودم * امروز دگر بيشتر از پيشتر افتاد
از پرتو خورشيد جمال رخ يار است * هر خير و سعادت كه نصيب بشر افتاد
تنها نه منم عاشق و شيداى جمالش * هركس كه رخش ديد ز خود بىخبر افتاد
« لطفى » نتوان كرد بيان شرح غم هجر * چون هرچه بگوئيم همه مختصر افتاد