و هر موجود ممكن حادث است . و دليل امكان عالم ( صغرى ) اين است كه عالم مركّب و كثير است ، و هر مركّبى ممكن است چون محتاج به جزءِ خود مىباشد ، و هر كثيرى ممكن است به جهت اينكه واجبالوجود واحد است . و امّا كبرى ، يعنى اينكه « كلّ حادث له مؤثّر » ، هر حادثى مؤثّرى دارد ، پس به جهت اينكه ممكن متساوىالطّرفين است و ترجيح يكى از طرفين بر ديگرى بدون مرجّح محال است ، ناچار بايد مرجّح او غيرممكن باشد ، و گرنه يا دور لازم مىشود يا تسلسل ، و هر دو باطل است .
بنا بر اين تقرير ، اشكالى كه بعضى از حكما به برهان حدوث كردهاند كه به اين برهان فقط موجود قديم اثبات مىشود ، پس منافات ندارد كه قديم باشد و واجبالوجود نباشد ، وارد نيست ، زيرا بر حسب اين بيان هرچه ممكن و غير واجبالوجود باشد ، حادث و محتاج به مؤثّر است .
جملههايى از نهجالبلاغه كه بر برهان خلق دلالت داشت ، بر دليل حدوث نيز قابل تفسير و انطباق است ، مثل «
الحَمدُ لِلَّهِ الدّالِّ عَلى وُجودِه بِخَلقِه
» يا «
الحَمدُ لِلَّهِ المُتَجَلّي لِخَلقِه بِخَلقِه
» . چون خلق به معنى مخلوق حادث است و استدلال از مخلوق به وجود خالق با استدلال از حادث به محدث تفاوتى ندارد و لفظ حدوث و برخى از مشتقّات آن نيز در برخى جملهها آورده شده است :
وَ ظَهَرَت فِي البَدائِعِ الَّتي أَحدَثَها آثارُ صَنعَتِه وَ أَعلامُ حِكمَتِه . « 1 »
وَ بِحُدوثِ خَلقِه عَلى وُجودِه . « 2 »
وَ لَوِ اجتَمَعَ جَميعُ حَيَوانِها مِن طَيرِها وَ بَهائِمِها ، وَ ما كانَ مِن
هامش
( 1 ) . نهجالبلاغه ، خطبهء 90 .
( 2 ) . همان ، 227 .