همين مسايل ، او را به خانه پدرش بردهام ؛ چون گفته كه من نمىتوانم با تو زندگى كنم و طلاق مىخواهد . ما هم براى طلاق استخاره كرديم ،
استخاره خوب آمد ، اما ممكن است با پادرميانى ريش سفيدهاى فاميل و بزرگترها ، دوباره مجبورش كنند كه برگردد - البته با توجه به اين كه هيچ كس از موضوع مسايل قبل از ازدواجش خبر ندارد و با علم به اينكه مىگويد : « پدرم مرا به ازدواج با تو مجبور كرد » - من براى آخر و عاقبتم و طلاق با او ، استخاره كردهام و خوب آمد . حالا به نظر شما چه كنم ؟ به حرف بزرگترها و ريشسفيدها ، گوش كنم يا به استخاره عمل كنم ؟ اگر لازم مىدانيد شما هم استخارهاى در اين مورد بنماييد ؛ چون من اصلا به او اعتماد ندارم و از آيندهام و زندگى با او و احتمالا خيانت او مىترسم و ماندهام چكار كنم ؟ !
البته لازم به ذكر است كه به اعتراف خود ايشان ، بنده از لحاظ مالى و اخلاقى هيچ مشكلى ندارم ، نمىدانم مسايل اخلاقيش را به پدر و مادرش بگويم يا نه ، اگر نگويم و او را طلاق دهم ، چون كسى در جريان نيست ، حتماً به فساد ( بيشتر ) كشيده مىشود ؛ و اگر بگويم ، نمىدانم ] كه آيا [ مداركم - حتى تعهدى كه از او همراه با امضا و اثر انگشت گرفتهام - ، براى اثباتش كافى است يا نه .
با جوانان (فارسى) — صفحة 141
مساهمون: الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
ص١٤١