فصل چهل و هشتم : كباب
1923 . الكافى به نقل از موسى بن بكر : امام كاظم عليه السلام به من فرمود : « چرا تو را زردروى مىبينم ؟ » .
گفتم : تب ، رنجورم كرده است .
به من فرمود : « گوشت بخور » .
گوشت خوردم . پس از جمعهاى ، امام عليه السلام ديگر بار مرا ديد ، در حالى كه همچنان بر همان وضع پيشين ( زردچهره ) بودم . به من فرمود : « مگر تو را به خوردن گوشت ، فرمان نداده بودم ؟ » .
گفتم : از همان روز كه فرمودهاى ، جز آن نخوردهام .
پرسيد : « آن را چگونه مىخورى ؟ » .
گفتم : پخته [ در آب ] .
فرمود : « نه ؛ آن را كبابشده بخور » .
پس از جمعهاى ، ديگر بار در پى من فرستاد . اين بار ديد كه خون ، دوباره به چهرهام باز گشته است . به من فرمود : « اكنون ، خوب است » . « 1 »
هامش
( 1 ) در رجال الكشّى ، در آغاز حديث ، اين عبارت آمده است : « امام كاظم عليه السلام در پى من فرستاد . من نزد او رفتم . به من فرمود . . . » .