غرضى بيمار ارائه مىدهد ، بخلاف تكلّف باب تفعّل كه قصد حصول آن معنى در خود دارد و رنج مىبرد تا آن را تحصيل كند و بدست آورد و به قصد خلط و ابهام واقع بر ديگرى اظهار بودن آن معنى در خود نمىكند چون تحلّم و تفهّم و تسمّع و تبصّر و مانند آنها كه به زحمت و كلفت مىخواهد آن معانى در او حاصل شود .
2 - براى مطاوعه فعّل باب تفعيل آيد ، و معنى مطاوعه چنان كه گفتهايم حصول اثر در مفعول به است يعنى متأثر شدن مفعول از فعل فاعل است چون « كسّرته فتكسّر » يعنى شكستم آن را پس آن هم شكسته شده است .
3 - براى نسبت آيد چون « تقيّس و تنزّر و تتمّم » يعنى خود را به قبيلهء قيس و نزار و تميم نسبت داد ؛ و تبدّى يعنى خود را بباديه انتساب كرد .
4 - براى اتّخاذ - گرفتن - چيزى آيد چون « تردّى الثوب » يعنى جامه را رداى خود گرفت ، و « توسّد الحجر » يعنى سنگ را تكيه جاى و بالين و ناز بالش خود گرفت .
5 - براى « تجنّب - دور شدن - آيد ، چون « تأثّم » يعنى از گناه دورى گزيد ؛ و « تهجّد » يعنى از خوابيدن شب دورى نمود و بيدار بماند .
6 - بمعنى استفعال آيد يعنى براى طلب آيد چون « تكبّر » و « تعظّم » كه به معنى استعظم و استكبر مىباشد كه گويا اصل فعل را كه عظمت و كبريا باشد براى خود طلب كرد ، و تبيّن يعنى طلب كرد و خواست بيان و شرح آن را .
7 - براى « صيرورة » آيد ، چون « تأيّمت المرأة » يعنى زن ، أيّم ( بيوه ، بيشوهر ) گرديد ؛ و « تأيّم الرّجل » بىزن گرديد مرد .
8 - براى « تشبّه » ( مانند شدن ) آيد چون « تزهّد » يعنى خويشتن را مانند زاهد گردانيد .
9 - به معنى « مهلت » آيد - يعنى حصول اصل فعل بتدريج و مرة بعد مرة ، چون « تجرّعته » يعنى نوشيدم او را جرعهاى بعد جرعهاى .
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 405
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٤٠٥