5 - براى سلب و إزالت آيد مانند « جلّدت البعير و قشّرت العود » يعنى پوست بر كندم شتر و چوب را .
6 - براى اتخاذ فعل از اسم آيد - يعنى اسمى را به صورت فعل درآورند چون « خيّم القوم » يعنى گروه خيمه زدند ( كه از خيمه فعلى به صورت خيّم ساخته شده است ) .
7 - بمعنى تفعّل آيد چون « قدّم » يعنى تقدّم .
8 - به معنى فعل آيد چون « زيّلته » بمعنى « زلته » ( اجوف يايى : زيل ) يعنى جدا كردم آن را ، و لكن در تفعيل تاكيدى و مبالغهاى باشد تا نقل لغو نباشد .
9 - براى تصيير و جعل مفعول آيد بر آن وضع و هيئتى كه مىباشد چون ضوّء الضّوء ، و كوّف الكوفة ، و بصّر البصرة - يعنى آنها را روشنى و كوفه و بصره قرار داد .
10 - براى صيرورت و داشتن فاعل به اصل فعل آيد چون « ورّقت الشّجرة » يعنى برگ برآورد و داراى برگ شد درخت ، و « روّضت الأرض » يعنى مرغزار شد آنجا .
11 - براى قصد به رفتن جايى و مكانى آيد ، چون « كوّف » يعنى بسوى كوفه رفت ، و « فوّز » يعنى بسوى مفازه « بيابان » رفت .
12 - براى دخول در وقت و انجام كارى در آن هنگام آيد ، چون « هجّر » يعنى در نيمروز ( وقت ظهر درآمد ) ، و « صبّح » در بامداد آمد ، و « مسّى » ناقص واوى از مسو ، در شامگاهان بدر آمد و كارى در آن هنگام انجام داد .
13 - براى نفرين آيد چون « جدّعته و عقّرته » يعنى گفتم او را مرگ و نيستى باد تو را .
14 - براى دعا آيد چون « سقّيته » يعنى او را سقاك اللّه و سقيا لك » گفتم .
تنبيه : ممكن است كه در مادّهاى چند معنى از باب جمع گردد و تداخل كند مثل « كوّف الكوفة كه معنى ششم و نهم هر دو در آن جمع شده است ، و همچنين
هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 401
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٤٠١