عارف شبسترى در گلشن راز :
كه وصف آن به گفتوگو محال است * كه صاحب حال داند كان چه حال است
واقعه 18
در شب يكشنبه / 12 صفر / سنه 1398 ه ق - 2 بهمن 1356 ه ش ، واقعهاى در قم برايم پيش آمد كه آن را در بند دوازدهم دفتر دل ( ديوان ، ط 2 ، ص 336 ) بدين صورت به نظم درآوردهام :
بخوانم از برايت داستانى * كه پيش آمد براى من زمانى
شبى در را به روى خويش بستم * به كنج خانه در فكرت نشستم
فرو رفتم در آغاز و در انجام * كه تا از خود شدم آرام و آرام
بديدم با نخ و سوزن لبانم * همى دوزند و سوزد جسم و جانم
بگفتند اين بود كيفر مر آن را * رها سازد به گفتارش زبان را
چو اندر اختيار تو زبانت * نمىباشد بدوزند اين لبانت
از آن حالت چنان بيتاب گشتم * كه گويى گويى از سيماب گشتم
ز حال خويش ديدم دوزخى را * چشيدم من عذاب برزخى را
اى عزيز ، تا دهن بسته نشد دل باز نمىشود . در غزلى گفتهام ( ديوان ، ط 2 ، ص 48 ) :
قفل دهن كليد دل آمد به گفت پير * حاشا گمان رود كه ترا اين مقاله چيست
در اين حديث شريف كه از غرر احاديث است تأمل و تدبّر بفرما ( سفينة البحار ، ج 2 ، ص 493 ، ماده « كلم » ) :
انّ آدم عليه السّلام ، لمّا كثر ولده و ولد ولده كانوا يحدّثون عنده و هو ساكت ، فقالوا : يا أبا مالك لا تتكلّم ؟ فقال : يا بنيّ إن اللّه ( جل جلاله ) لمّا أخرجنى من جواره عهد إليّ ، و قال :
« أقلّ كلامك ترجع إلى جواري » .