تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك كلمه (فارسى) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
مشاهده دليلى ديگر ندارد ، در عقيدهء خود متهم است ؛ زيرا كه غلط بسيار در اين نوع ادلّه راه مىيابد . و علامت خبط و اشتباه اين اشخاص اين است كه امور غير مأنوسه را منكر مىشوند و اگر شخص عاقل باشد مىداند كه معتاد شدن انسان ربطى به حقيقت مطلب ندارد ؛ چه بسيار امورى كه مستبعد مىشمردند و امروز واقع شد ، قال الله تعالى :
وَ قالُوا ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ
« 1 » حقيقت جواب همين است كه خداوند فرموده ، زيرا كه انسان هيچ وقت به عدم چيزى يقين نمىكند مگر در صورتى كه احاطه به تمام عالم وجود داشته باشد .

عقيده ذيمقراطيس و عقيده لايپنيتز

مقصود « ذيمقراطيس » اين است كه ثابت كند عالم جسمانى بىنياز از علت ، و قديم ذاتى است ، زيرا كه مىگويد كليهء اجسام عالم مركب از ذرات كوچكى هستند كه در فضا پراكنده بوده و حركت مىكرده‌اند و در ضمن حركت ذاتى به هم برخورده و اجسام بزرگ از توده‌هاى آنها حاصل آمده است و آن ذرات مخلوق و معلول نيستند . جواب اين عقيده از مطالب گذشته معلوم شد ، زيرا كه بر فرض صحت تركّب جسم از ذرات ، ذرات مذكور لايتجزّى نيستند بلكه هر يك امتدادات كوچكى دارند و اگر امتدادشان صفر بود اجسام بزرگ از آنها حاصل نمىآمد ( براى تشريح اين مطلب بايد رجوع نمود به فصل « ماده مبدأ نيست » ) . بعضى مانند ذيمقراطيس عالم جسمانى را بىنياز از علت دانسته و ليكن خدا و عالم روحانى را قائل شده است به طورى كه هر يك از اين عالم اصلى مستقل و
هامش
( 1 ) - جاثيه ( 45 ) : 24 .