خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز » و نيز فرموده :
بلبلى خون دلى خورد و گلى حاصل كرد * برق غيرت به صدش حال پريشان دل كرد « 1 »
همه ما در عالم ذرّ بوديم و معرفت به خدا پيدا كرديم و تصديق نموديم كه تويى پروردگار ما چرا امروز يادمان نيست ؟ براى اينكه آن وقت خودى خود را فراموش كرده بوديم با اينكه اقرار نموديم كه توئى خداى ما و از روى شعور هم بود مع ذلك شعورمان هم مستهلك و اقرارمان مستهلك و معرفتمان مستهلك ، به طورى كه در مرتبه حق اليقين گفتهاند : « العبودية جوهرة كنهها الربوبية » .
اى خوش آن روزى كه قبل از روز و شب * فارغ از اندوه و خالى از تعب
متّحد بوديم با شاه وجود * نقش غيريت بكلّى محو بود
يكى از عرفا گفته : نكتهء اينكه خداوند در طور از حضرت موسى پرسيد
وَ ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسى
« 2 » اين بود كه حضرت موسى در مرتبهء اول بود كه وحى بر او دست داده ، و انبيا بايد در مقام قرب حق بعد از مشاهدهء جمال ذات كه ابتدا مبهوت مىشوند قدرى از بهت و حيرت بيرون آمده و متوجه كلام شود ببيند چه پيغام براى بندگان مىدهد ، لذا خواست به كلام او را از بهت بيرون آورد و قدرى متوجه به عصا و گوسفند شود تا براى شنيدن پيغام حواسش جمع باشد .
مانند كسى كه سلطان را نديده وقتى در حضور او مىرود از شكوه مجلس و اشخاص و نوكرهاى متعدد و فرّاشان و غيره يك مرتبه قلبش به طپش مىآيد . سلطان با مدارا از او مىپرسد كه ديشب كجا بودى ؟ فعلا چهكار دارى ؟ كه فكرش متوجه كار خودش شود و به كلام ، هيبت مجلس را فراموش كند . و به اين
هامش
( 1 ) - ديوان حافظ ، ص 130 ، طبع پژمان . در اين چاپ : « بصدش خار » آمده است .
( 2 ) - طه ( 20 ) : 17 .