از جنابش اجازه خواستم غزلى را كه در همان روز گفتم برايش قرائت كنم ، غزلى كه مطلعش اين است :
بلبلان را آرزوئى جز گل و گلزار نيست * عاشقان را لذّتى جز لذّت ديدار نيست
اجازه داد و گوش فراداشت و تحسين فرمود .
عرض كردم از مرحوم آقاى ملكى دستور العملى به ما مرحمت بفرمائيد . گفت او خودش دستور العمل بود ، شب كه مىشد ديوانه مىشد و در صحن خانه ديوانهوار قدم مىزد و مترنم بود كه :
گر بشكافند سراپاى من * جز تو نيابند در اعضاى من
آخرين حرفش در بيماريش اين بود كه گفت : « الله اكبر » ، و جان تسليم كرد .
بعد از آن مرحوم آقاى فاطمى فرمود :
پدر مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى ، به نام حاج ميرزا شفيع ، از اهل علم نبود ولى آدم باكمالى بود . و از مرحوم حاج ميرزا جواد آقا پسرى نماند چه دو پسر داشت يكى به نام على بود كه از اهل علم بود و در حيات خود آن بزرگوار وفات كرد ، و ديگرى به نام حسينقلى كه از اهل علم نبود و بعد از وفات پدر بزرگوارش وفات كرد .
تمثالى از مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى ، قاب گرفته بر ديوار اتاق مرحوم آقاى فاطمى ، زده بود كه در حال قنوت نمازش از او عكس گرفتند ، مرحوم آقاى فاطمى فرمودند :
آن جناب اجازه نمىفرمود كه از او عكس بگيرند و بعضى از دوستان و ارادتمندانش اين نقشه را طرح كردند كه در حال نماز از او عكس بگيرند كه نتواند مانع بشود و درحالىكه از عكس گرفتنش بىخبر بود از او عكس در حال قنوت نماز گرفتند .
اين عكس خيلى جالب است . از جناب آقاى فاطمى خواستم كه اگر اجازه مىفرمائيد من از روى آن عكسى بگيرم و اصل را به شما برگردانم ، بىدريغ و