بساخت و چهره به خوبى پرداخت ، و مانند ماه دو هفته برافروخت و ديده به مدرسهها دوخت ، و دل به صاحبنظران باخت ، و مست از خانه به بيرون تاخت ، كه ناگهان خروش سروش به گوش هوش رسيد كه :
نورى كه بسرعتش روان است * « گنجينه گوهر روان » است
گنجينه زاد زندگانى * گنجينه عمر جاودانى
گنجينه دفتر معانى * گنجينه گنج آسمانى
گنجينه شبچراغ عالم * نور دل و ديدگان آدم
گنجى كه چو مهر و مه درخشد * تا نور به نوريان ببخشد
گنجى كه مجرّد و مصفّى است * نور صمدى حق تعالى است
نورى كه ز صنع حسن مطلق * كس نيست چنو ز حسن مشتق
نورى كه فروغ او فروزد * تا ريشه جهل را بسوزد
نورى به شروق برتر از برق * نورى كه گرفته غرب تا شرق
از لطف حقيقة الحقائق * گنجينه پر است از دقائق
اين يك اثر است نيك فرجام * كز دست حسن گرفت انجام
باشد كه عطا كند خدايش * در اجر و جزاى او لقايش
هر چند ز كار خويش خسته است * طرفى ز حيات دل نبسته است
ليكن چو خدا كند خدايى * شاهنشه دل شود گدايى
يك جلوه اگر كند نثارش * صد مهر و مهاند شرمسارش