مى آورد ، و مىداند كه الفاظ مطلقا از اين نشأه برخاسته اند و هيچ لفظى بيانگر ذات و صفاتش نيست ، و چون او را در تمام عز و شان و جبروت و قهر و قدرت و عظموت و صاحب همه كمالات هستى و همه هستى مى يابد ، ذاتش را و صفاتش را از نواقص تنزيه و تقديس مىكند ، مثلا ذوالعرش را بر او روا مى دارد و ذوالارض را نه با اين كه هم ذوالعرش است و هم ذوالارض و همه از آن اوست ، اين ادب مع الله است .
حكيم ترمذى از اين روى در اصل تاسع نوادر الاصول فرمود « : اذ كان العرش اعلى شيى ء من خلقه و صفوته و منظره الاعلى و موضع تسبيحه و مظهر ملكه و مبدء وحيده و محل قربه لم ينسب شيئا من خلقه كنسبته فقال ذوالعرش كما قال ذوالجلال و الاكرام و ذوالعز و الكبرياء و ذوالقدرة و ذوالبهاء و ذوالرحمة و ذوالملك ، و لم يجز ان يقال ذوالسموات و ذوالارض و ذوالكرسى و ذواللوح ، فلم يعط كلمة ذو من خلقه الا للعرش فقط للقرب ، و ذو كلمة لحق و اتصال و ظهور و مبدء » ( ص 15 ط مدينه منوره ) فتامل .
و همچنين انسان آگاه با اين كه مىداند كل من عند الله ، و لكن در مقام ادب مع الله مى گويد :
« وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ »
كه بيمار شدن را به خود نسبت مىدهد و شفا را به وى .
و مى گويد :
« رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ »
نه مى گويد توبه من ضرر رساندى ، و نه مى گويد به من رحم كن ، بلكه تعرضا اشارت بدان مىكند كه و انت ارحم الراحمين .
و مى گويد :
« أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ »
و مى گويد :
« رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا »
نه اين كه مراعات ادب نكند و گستاخانه بگويد :
« رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي »
عيب را به خود نسبت مىدهد و مى گويد :
« فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها »
اما در خير ديگرى را با خود شركت مىدهد و مى گويد :
« فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَيْراً »
، بلكه پله پله رفع حجب مىكند و مى گويد :
« فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما »
.
اين سببها بر نظرها پرده هاست
كه نه هر ديدار صنعش را سزا است
ديده اى بايد سبب سوراخ كن
تا حجب را بر كند از بيخ و بن
و همچنين انسان آگاه مى بيند كه سلطان كشور غير متناهى وجود با رعيتش كه عبيد