است [ 1 ]
وجود صرف كان بيحد وعد است * * * چو دريايى است كاندر جزر و مد است
زقوسين نزولى و صعودى * * * بدانى رمز اين سير وجودى
كه ادبارست و اقبالست دورى * * * پس از ادبار اقبالست فورى
بود درياى دل در بسط و در قبض * * * مر او را ساحل آمد حركت نبض
دهد هر ساحل از لجه نشانه * * * نظر كن از كرانه تا كرانه
چو ساحل بدهد از لجت گواهى * * * زساحل پرس هر چيزى كه خواهى
چو ساحل آيتى از لجت آمد * * * تو را پس ساحل عين حجت آمد
اگر از لجت آيى سوى ساحل * * * تويى دريا دل آن انسان كامل
خدا لجه است در درياى هستى * * * نظر كن در بلنديها و پستى
شئونش را چو امواج و سواحل * * * در اين دريا نگر اى مرد عاقل
چه امواجى كه هر موجى جهانى است * * * جداگانه زمين و آسمانى است
جهانها در جهانها در عيانست * * * هزاران در هزاران در نهانست
نهانى كه مر او را شمس ذره است * * * وزان قطره اى او را مجره است
چو در نسبت تجانس شرط ربط است * * * مثال از ذره و از قطره خبط است
چه نسبت بين پنهان و عيانست * * * كه اين چون قطره اى نسبت بانست
چو ذات حق بود بيحد و بى عد * * * شئون او بود بى عد و بيحد
نكو بنگر تو اندر چرخ دوار * * * كه دارد حركت اقبال و ادبار
زضنع متقن پروردگارى * * * نباشد ميل كلى را قرارى
كنون اندر تناقص هست دائم * * * تناقص را تزايد هست لازم
به رتق و فتق قرآن الهى * * * نظر بنما اگر خواهى گواهى
در اين موضوع به يك نيكو رسالت * * * كه بنوشتم تو را باشد حوالت
هامش
[ 1 ] درباره دفتر دل گفته ايم :
چو اين دفتر حكايت دارد از دل * * * بسى حرف و شكايت دارد از دل
به حكم طالعش از اختر دل * * * نهادم نام او را دفتر دل
زطوفانى درياى دل من * * * صدفهايى كه دارد ساحل من
بسى از آن صدفها راز ساحل * * * نمودم جمع و شد اين دفتر دل