توحيد از ديدگاه عارف و حكيم
بعضى از متوغلين در كثرت ، اطلاق لفظ وجود بر بارى تعالى و بر ما سواه را تجويز نمى كنند كه شرك لازم آيد لذا يا بايد حق سبحانه را ماهيت مجهوله الكنه بداند و ما سواه را ما هيات موجوده مجعوله ، و فيه ما فيه و يا مطلقا قائل به اصالت ماهيت بشود و هذا افحش و يا ماسواه را ماهيات متحققه متاصله بداند و وجود را در آنها اعتبارى انگارد و يا آنها را منسوب به وجود يعنى حق سبحانه پندارد در اين فرض ، اعتبار از كدام موطن ماهيت بى وجود ملحوظ است و انتساب ماهيات متخالفه با يكديگر و منفصله از مبدا به زعم او به چه نحو است ؟ پس هم اين اعتبار بى اعتبار است و هم اين انتساب
عجب اين كه بعضى از منتحلين به اسلام در اطلاق وجود و موجود بر حق تعالى مطلقا انكار دارند كه اين الفاظ از كجا برخاسته است و اين برهان الموحدين اميرالمؤمنين حضرت وصى عليه السلام است كه مىفرمايد :
الدال على قدمه بحدوث خلقه و بحدوث خلقه على وجوده و باشتباههم على ان لا شبه له
( 31 )
و نيز فرمود :
فهو الذى تشهد له اعلام الوجود على اقرار قلب ذى الجحود
( 32 )
و نيز فرمود :
كائن لا عن حدث ، موجود لا عن عدم
( 33 )
و اعجب اين كه همين اناس از اطلاق كلمه تجلى بر حق تعالى تابى دارند با اين كه خود حق سبحانه فرموده است
فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا
( 34 )