اميد است كه با بلند انديشى اين ذوات عزيز كه آحاد نامور اجتماع آيندهء نزديك ما خواهند بود داراى مدينهء فاضله گرديم در همين جا سخن را كوتاه كنيم و گوييم به اميد ديدار .
درس يازدهم
مدتى اين مثنوى تأخير شد * مهلتى بايست تا خون شير شد
از كاوش و پرسشى كه در درس پيش ، پيش كشيده بوديم ، به اين نتيجه رسيدهايم كه هر آنچه همواره از حركت به غايت و كمال خود مىرسد چون اتفاقى نيست دين و آيينى دارد ؛ و گفتيم اين خود اصلى است كه بر اصول هشتگانهء پيش افزوده مىشود .
پس به طور اصلى جداگانه گوييم :
اصل نهم : هر آنچه كه از حركت به كمال مىرسد آيينى دارد .
اكنون شايسته است كه درباره حركت و متحرك سخن به ميان آوريم . حركت را به فارسى جنبش مىگوييم ، آنچه كه در حركت است بايد فاقد كمالى باشد كه به سوى آن كمال رهسپار است تا آن را تحصيل كند و چون به مقصود رسد ، حركت به سوى آن معنى ندارد . پس از رسيدن متحرك به غايت ، حركت به سوى آن نيست بلكه در آن حال سكون است .
در نظر بگيريد كه شخصى از مبدأى مىخواهد به منتهايى برسد ، چون به منتهى رسيد اين حركت به پايان رسيد و متحرك به مقصود نايل شد و ديگر حركت به سوى همان منتهى بىمعنى است . در دروس گذشته دانستهايم كه كمال از آن وجود است ، و وجود است كه داراى كمال است بلكه خود وجود كمال است ؛ و كمال وجود است . پس متحرك كه در حركت است با اين كه خود موجود است به سوى وجود مىرود . پس بايد گفت از وجود ناقص به سوى وجود كامل مىرود و از كامل به كاملتر و همچنين .
مثلا يك دانشپژوه داراى بينش و استعداد و قوايى است كه هر يك در مرتبهء خود