و اينكه عرضها چون تكرار يافت از براى نفس جوهر و ملكات مىشوند ، و آن ملكات يا ملائكه و يا شياطين مىگردند ؛ سخن بسيار است و در چندين جاى آن در اين امور بياناتى بلند دارد ، و از مواردى كه در اين مطالب مذكور هنرنمايى كرد دفتر دوم و دفتر سوم « مثنوى » است . اكنون به نقل گفتار او و سپس به شرح و بيان آن مىپردازيم :
در دفتر دوم فرمايد :
روز مرگ اين حس تو باطل شود * نور جان دارى كه يار دل شود
در لحد كاين چشم را خاك آكند * هست آنچه گور را روشن كند
آن زمان كاين دست و پايت بر درد * پروبالت هست تا جان بر پرد
نور جان از دل بود اى يار غار * مستعار او را مدان اى مست عار
آن زمان كاين جان حيوانى نماند * جان باقى بايدت بر جا نشاند
شرط من جا بالحسن نى كردن است * بل حسن را سوى يزدان بردن است
جوهرى دارى ز انسان تا خرى * اين عرضها كه فنا شد چه برى
اين عرضهاى نماز و روزه را * چونكه لا يبقى زمانين انتفا
نقل نتوان كرد مر اعراض را * ليك از جوهر برند امراض را
تا مبدل گشت جوهر زين عرض * چون ز پرهيزى كه زايل شد مرض
گشت پرهيز عرض جوهر به جهد * شد دهان تلخ از پرهيز شهد
از زراعت خاكها شد سنبله * داروى مو كرد مو را سلسله
آن نكاح زن عرض بد شد فنا * جوهر فرزند حاصل شد ز ما
جفت كردن اسب و استر را عرض * جوهر كرّه بزائيدن غرض
هست آن بستان نشاندن هم عرض * گشت جوهر ميوهاش اينك غرض
هم عرض دان كيميا بردن به كار * جوهرى زان كيميا گر شد به بار
صيقلى كردن عرض باشد شها * زين عرض جوهر همى يابد صفا
پس مگو كه من عملها كردهام * دخل آن أعراض را بنما مرم