شىء ديگر نمىشود ، و مؤثّر در اشياء جز وجود نيست لذا غايت تا موجود نشود غايت فعل نمىگردد . و اين همان وجود غايت مقدم بر فعل است نه ماهيّت آن .
زيرا ماهيّت ، سبب وجود شىء در خارج نمىگردد . و كسانى كه گفتهاند : غايت به حسب ماهيّت مقدم بر فعل و فاعل و سبب آنها است و به حسب وجود مؤخّر و مسبّب به ناصواب رفتهاند . تفصيل اين بحث را بايد از فصل دوازدهم فن ششم جواهر و اعراض « اسفار » ج 2 ص 200 طلب كرد : « فاعلم أن الغاية بحسب نحو من الوجود متقدم على الفعل - الخ » .
متألّه سبزوارى در اين موضوع در حكمت « منظومه » فرمايد :
لو كان الالتذاذ فينا شاعرا * لذاته للفعل كان مصدرا
بل يفعل التذاذ اذ غائيّة * معطية الفاعل فاعليّة
فكلّ الغائى فيه كانا * ريّان ذهنا ابتغى ريّانا
در تعليقه بر آن فرمود كه : « شخص عطشان ذوجهتين است : عطشان است به جهتى و ريّان است به جهتى . زيرا اگر تصور آب نكند كه وى را سيراب مىكند و از تشنگى به در مىآورد آن را طلب نمىكند زيرا طلب مجهول مطلق محال است و چون اين معنى در ذهنش متصور شد و مقرّر است كه اشياء با نفسها در ذهن حاصل مىشوند پس ريّان طالب ريّان است . و قياس كن بر آن فقدان و وجدان در هرجا را » - انتهى .
عارف رومى در دفتر دوم « مثنوى » در اينباره گويد :
چيست اصل و مايهء هر پيشهاى * جز خيال و جز عرض انديشهاى
اوّل فكر آخر آمد در عمل * به نيت عالم چنان دان در ازل
ميوهها در فكر دل اوّل بود * در عمل ظاهر به آخر مىشود
چون عمل كردى شجر بنشاندى * اندر آخر حرف اوّل خواندى
گرچه شاخ و برگ و بيخش اول است * آن همه از بهر ميوه مرسل است
پس سرى كه مغز اين افلاك بود * اندر آخر خواجهء لولاك بود