بدانكه مذهب ديگر در تخيّل ، اتّحاد خيال است با متخيّل يعنى متخيّل بالذات نه متخيّل بالعرض چون صورت خياليّهء شمس نه شمس خارجى .
مثنوى :
شمس در خارج اگرچه هست فرد * مىتوان هم مثل آن تصوير كرد
زيرا كه بس كه لطيف است به هرچه رو آورد صورت آن شود ، پس نفس در مقام خيال به فرشته يا جن مىماند كه متكلّمين گويند كه مشكّل شوند به اشكال مختلفه ، چنان كه شيخ اكبر در « ترجمان الأشواق » گويد :
لقد صار قلبى قابلا كلّ صورة * فمرعى لغزلان و دير لرهبان
و بيت لأوثان و كعبة طائف * و الواح توراة و مصحف قرآن
و عارف رومى در « مثنوى » گويد :
اى برادر تو همين انديشهاى * ما بقى تو استخوان و ريشهاى
گر بود انديشهات گل ، گلشنى * ور بود خارى چو هيمه گلخنى
و صاحب « لوايح » گويد :
گر در دل تو گل گذرد گل باشى * ور بلبل بىقرار ، بلبل باشى
و اين مذهب اختصاص به عرفا ندارد كه از حكماى مشّائين نيز قايل به اين هستند . و جناب صدر المتألّهين ( قدّس سرّه ) گاه به اتّحاد مدرك و مدرك و گاه به انشاء در ادراك ، ناطق است و تناقضى در كلامش توهّم نشود ، چه در تعقّل كه در اغلب عبارات خود به اتّحاد ، ناطق است . سبب آنست كه جهت سوائيّت در معقولات أعنى وجودشان با وجود عاقل مستهلك است چه وجودشان بسيط و مبسوط و مجرّد و نورى است پس از صقع عاقلند .
و امّا در ادراك جزئيّات كه اغلب انشاء و فعاليّت گويد به تقريب آنست كه وجود هر مدرك بالذات محدود و خيالات اگرچه تجرّدى دارند ولى تجرّد برزخى دارند نه عقلى و گرفتارند به مقدار و شكل و رنگ و نحو اينها ، و در عليّت سوائيّت و غيريّت معتبر است .