پس معقول در حاقّ ذات نفس و در مرحلهء تمام هويّت وجودى او بايد باشد و الّا معقول ، معقول او نخواهد بود و نفس بدان دانا نخواهد شد ، زيرا در حقيقت بنابراين فرض داراى آن نيست و معقول در واقع از ذات او خارج است ، مثل بياض عارض ديوار است كه ذات ديوار از بياض بىخبر است و ابيض نيست و تركيبشان در خارج انضمامى است نه اتّحادى أعنى بياض ، صورت ديوار نيست و ديوار مادّهء بياض نيست ولى ذات نفس ، مادّه و يا به منزلهء مادّهء صورت عقليّه است . و در فرض مذكور نفس ناطقه كه عاقل بالقوّه بود از قوّه به فعليّت نرسيده است و نور علم در جوهر ذات او و صميم حقيقت او رسوخ نكرده است و لازم آيد كه مدرك ، عاقل بالقّوه باشد و معقول او معقول بالفعل ، و دانستى كه اين معنى به حكم تضايف نادرست است .
اين تقرير اختصاص به عاقل و معقول ندارد بلكه هر مدرك با مدرك خود اين چنين است أعنى اتّحاد مدرك به مدرك است مطلقا .
[ نفس با افزايش علم وجود سعى پيدا مىكند ]
پس دانسته شد كه گوهر نفس ناطقه به نور علم سعهء وجودى پيدا مىكند زيرا كه علم ، وجودى نورى ، و فعليّت مجرد از مادّه است ، و نفس ناطقه به يافتن فعليّتهاى وجودى نورى تدريجا از مرتبهاى به مرتبهء ديگر كه مرتبهء مدرك او است انتقال و استكمال مىيابد و ترقّى وجودى مىكند و از نقص به كمال مىرود و فعليّت بر فعليّت مىافزايد . به قول منوچهرى دامغانى :
به كردار چراغ نيم مرده * كه هر ساعت فزون گرددش روغن
« و لا تزيده كثرة العطاء الّا جودا و كرما » ، و از ظلمت به نور مىرسد :
هُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ عَلى عَبْدِهِ آياتٍ بَيِّناتٍ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ
« 1 » .
مرحوم آخوند از اين انتقال و استكمال نورى تدريجى در « اسفار » چنين تعبير كرده است : « المدرك و المدرك يتجردان معا ، و ينسلخان معا من وجود الى وجود و ينتقلان معا من نشأة الى نشأة و من عالم الى عالم حتّى تصير النفس عقلا و عاقلا
هامش
( 1 ) - سورهء حديد 57 - آيهء 10 .