سطح كبريت كه بر آن كلمهء انحصارى و تاريخ تأسيس نوشته شده است و سطح ديگر آن ، كه چوب كبريت به آن كشيده مىشود تا روشن شود .
گفته نشود كه در تعريف ، قيد « جوهر » وجود دارد و آن قيد اين دو سطح را از تعريف خارج مىكند ؛ زيرا سطح عرض است و جوهر نيست و در نتيجه مشمول تعريف نخواهد شد . چون در جواب مىگوييم : اگر بنا بر چنين چيزهايى باشد كافى است كه در تعريف جسم گفته شود : « جوهر له بُعد مّا » . « 1 »
صاحب منظومه مىفرمايد : در شكل دو اصطلاح يكى فلسفى و ديگرى هندسى است :
اما پيش فلاسفه : شكل عبارت از هيئت احاطهء حد يا حدود است و شكل ، بنا بر اين اصطلاح كيف مىباشد و قسمت و امتداد را قبول نمىكند .
اما نزد مهندسين : شكل عبارت از مقدار محدود است ، مثلًا مكعب داراى شش سطح است كه هر كدام از آنها قسمت را قبول مىكند و اين مجموع را شكل گويند .
صاحب كتاب مىگويد : مراد صاحب اسفار قدس سره از دو سطح مكعب ، شكل هندسى است .
سپس مرحوم حاجى سبزوارى مىفرمايد : چرا ما سطحَين را بر شكل حمل نموديم ؟ زيرا ، دو سطح در حقيقت يك چيز نبوده و مجموع دو شىء نيز نزد ملا صدرا وجود جداگانه ندارد و حال اينكه در مُدخل و مُخرج از تعريف ، وحدت معتبر است .
خلاصه چنان كه در اسفار گفته شده است : اگر ما انسان را به « حيوان ناطق » تعريف نماييم ، كسى نمىتواند بگويد اين تعريف مانع اغيار نيست ؛ زيرا بر مجموع دو انسان نيز صادق است . پس تعريف از جهت اطراد و عدم آن نسبت به حقيقت واحده متزلزل است ؛ چون تعريف هم بر آن حقيقت واحده صادق است و هم بر مجموعى كه از اعتبار نمودن دو چيز فرض نماييم .
چرا كه در جواب مىگوييم : دو چيز اعتبار شده واقعيت جداگانهاى ندارد تا تعريف
هامش
( 1 ) - شرح هدايهء اثيريه ، ص 10 .