قسم چهارم گفته شد حكم است - آن است كه حق ، مرتبهء ضعيفه و نحوهاى است از ملكيت « 1 » و لذا اهل عرف ذو الخيار را مثلًا مالك شيئى مىبينند كه امر آن شىء را به دست او مىدانند ، نظير ملكيت اعيان و اموال . به خلاف حكم كه آن ، غير انشايى از شارع مقدس نيست و مكلف را واجد شيئى نمىبينند كه امر آن شىء به دست او باشد ، مثل جواز خوردن و آشاميدن . و ضابطهء كليه كه معرف اين دو باشد در دست نيست ، و گاهى به ادله و آثار از يكديگر ممتاز مىشوند ، مثل جواز نقل و جواز اسقاط و مورّث بودن آن ، كه هر يك از اين سه امر از علائم و آثار حقّند و حكم شرعى قابل هيچ يك از اين علائم و آثار نيست .
مطلب پنجم در ذكر حقوق قابل اسقاط و غير قابل آن و بعضى از احكام متعلقه به اسقاط حقوقى كه قابل اسقاطند ،
و ذكر مىشوند در ضمن چند مسأله :
مسأله 1 - بدان كه حقوق مرقومهء در مطلب اول و مطلب دوم قابل اسقاطند « 2 » لذاتها ، و اما حقوق مرقومهء در مطلب سوم ، بعضى قابل اسقاط هستند و به اسقاط ساقط مىشوند :
منها : حق النفقه و الكسوه و السكنى و المضاجعه در زوجه كه قابل اسقاطند .
ومنها : حق الحضانه على الظاهر .
ومنها : حق السبق كه قابل سقوط است به اعراض نمودن .
ومنها : حق التوليه « 3 » و حق النظاره و حق القيمومه ، اگر از قِبَل حاكم شرع باشند
هامش
( 1 ) - معلوم نيست ، بلكه اعتبار حق ، غير اعتبار ملك است .
( 2 ) - اشكال در حق بودن و قابل اسقاط بودن بعض آنها گذشت .
( 3 ) - گذشت كه اينها از قبيل حقوق نيستند و اگر حاكم شرع كسى را منصوب كند به يكى از اين عناوينقبول آن واجب نيست ، بلى اگر در مواردى باشد كه حكم حاكم نافذ است و حكم كند ، لازم الاتباع