هامش
ياقوتاحمر سرخ گرديد وحسين آن را پوشيد ، پيغمبر بدان شاد شد وحسنين خرسند نزد مادر خود رفتند ؛ جبرئيل از مشاهدهء اين وضع گريست . پيغمبر فرمود : « برادر جبرئيل ! امروز كه فرزندانم خوشند ، وقت گريه نيست . به خدا بگو بدانم گريه واندوه براي چيست ؟ »
جبرئيل عرض كرد : « براي آن كه فرزندانت هر كدام رنگى را پسنديدند ، حسنت به ناچار زهر نوشد ورنگ تنش براثر زهر سبز شود وحسينت را مىكشند وسرش را مىبرند وتنش از خونش سرخ گون مىشود . »
پيغمبر گريست وحزنش مزيد شد .
كمره اى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 18 - 19
ونيز از ثقات رواة مروى است كه : حسن وحسين در روز عيدى بر رسول خداى درآمدند وعرض كردند : « امروز عيد است وفرزندان عرب لباسهاى گوناگون دربر كردهاند ، ما را نيز جامهء جديد ونفيس بايد . »
رسول خداى را بر حال ايشان رقت آمد وجامهء درخور ايشان حاضر نبود وخاطر ايشان را شكسته نخواست . پس خداى را در اسعاف حاجت ايشان بخواند . در زمان ، جبرئيل فرود شد ودو حلهء سفيد از حلل بهشت با خود بياورد . رسول شاد شد .
وقال لهما : « يا سيِّدَي شباب أهل الجنّة ! خُذا أثواباً خاطها خيّاط القدرة على قدر طولكما ، فلمّا رأيا الخلع بيضاء ، قالا : يا جدّاه ! كيف هذا وجميع صبيان العرب لابسون ألوان الثِّياب ؟ »
فرمود : « اى آقايان جوانان بهشت ! بگيريد جامههايى كه خياط قدرت به قد وقدر شما دوخته است . »
چون حسنين آن خلعتهاى سفيد را ، نگران شدند ، گفتند : « جوانان عرب لباسهاى رنگارنگ پوشيدهاند ، جامهء سفيد ما را نشايد . »
رسول خداى متفكر گشت . جبرئيل عرض كرد : « يا رسول اللَّه ! ايشان را شادخاطر بدار . فرمان كن تا طشتى وابريقى حاضر كنند تا خداوند به هر رنگ كه خواهند جامهء ايشان را برآورد . »
پس طشت وإبريق بياوردند ، پس رسول خدا جامهء حسن را در طشت افكند وجبرئيل آب بريخت . پيغمبر روى با حسن كرد وفرمود : « چه رنگ خواهى ؟ »
گفت : « مرا رنگ سبز پسنده مىافتد . »
پيغمبر جامهء أو را بماليد وفشار داد مانند زبرجد رنگى برآورد كه ربايندهء بصر بود . پس حسن را داد وجامهء حسين را در طشت افكند وفرمود : « چه رنگ خواهى ؟ »
عرض كرد : « مرا رنگ سرخ نيكو مىآيد . »
پس جبرئيل آب بريخت وپيغمبر فشار داد . آن جامه به رنگ ياقوت احمر برآمد وحسين را داد . ايشان جامه هاى خويش را دربر كردند وشاد خاطر ، آهنگ خدمت مادر نمودند . اين وقت جبرئيل بگريست .