آنچه و را بايد بوى رساند و اين را « مكتفى » [ 1 ] خوانند . و يكى آن بود كه بسببى بيرونين « 1 » تمام شود و اين را « ناقص مطلق » خوانند . و امّا آن چيزى « 2 » كه هر چه و را بايد ، خود هست از خود و باز افزودن اين مقدار ورا باشد « 3 » تا آنچه ديگر چيز را بايد از وى بود ، اين را « فوق التّمام » گويند ، زيرا كه بيش از تمام است .
( 41 ) پيدا كردن شايد « 4 » بود [ 2 ] هستيها از جهت نيكى و بدى
نيكى دو معنى را گويند : يكى مر آن نيكى را كه چيزى را « 5 » به خود بود كه خود نيك بود ، و آن آن بود كه كمال وى و را بود ، و چون نبود ناقص بود ، و اگر نقصى را « 6 » اندر بيابد « 7 » اندر يافتنى [ 3 ] « 8 » تمام ، به خود دردمند بود ؛ و يكى نيكى « 9 » آن بود كه از وى مر چيزى ديگر را آن نيكى بيشتر بود .
و همه چيز كه شايد « 10 » بودن بود كه و را هستى بود ، از سه قسم بيرون
پاورقی
( 1 ) بسندهكننده .
( 2 ) رك : ص 114 س 12 و ح 5 و ص 116 س 9 .
( 3 ) استعمال مفعول مطلق در نظم و نثر قديم معمول بوده است .
( 1 ) مك 2 ، طم ، س ، چه : بيرونى .
( 2 ) مك 2 ، مل : آن چيز .
( 3 ) مج :
مانند ؛ مك 2 ، طم ، س ، عس ، چه : - باشد .
( 4 ) مك 2 : نبايد ( ! ) .
( 5 ) طم : چيز را .
( 6 ) طم : بعضى را .
( 7 ) مك 2 ، مل : اندر يابد ؛ طم ، چه : اندر نيابد .
( 8 ) طم : اندر بافتى .
( 9 ) مك 2 : و نيكى دوم .
( 10 ) مل : ببايد .