موجودات را بر پايهء معرفت نفس بنيان گذاشته است . افلاطون نفس را قديم دانسته و به حركت كمالى و جوهرى و ابدى بودن آن معتقد بوده و در اغلب محاورات خود مانند فيدون « 1 » و تيماوس « 2 » و جمهوريت « 3 » از نفس و حقيقت آن بحث كرده و در موضوع جاويد بودن آن رسالهء مستقلى نوشته است . ارسطو نفس را كمال جسم آلى طبيعى تعريف كرده و بر خلاف افلاطون ، آن را حادث و صورت جسم تصور نموده است . افكار و انديشههائى كه اين فيلسوف بزرگ يونان در آثار و تأليفات خود از قبيل كتاب نفس و كتاب طبيعيات صغير در خصوص نفس اظهار كرده به حدى عميق و بلند است كه بجرأت مىتوان گفت كه وى در تاريخ فكر بشر بشامخترين درجهء معرفت عالم نفس صعود كرده است .
فلوطين « 4 » نيز در كتاب خود موسوم به تاسوعات « 5 » در باب نفس بحثها كرده و مخصوصا از هبوط آن از عالم علوى و اتصال بعالم سفلى و همچنين از رغبت و ميل دائمى آن به بازگشت بمقر اصلى خود به تفصيل سخن رانده است . پس از وى پيروانش ، مانند ثاوفرسطس « 6 » در كتاب حس و محسوس و اسكندر افروديسى در كتاب نفس و ثامسطيوس « 7 » و سمبليقوس « 8 » كه از بزرگان حكماى مدرسهء اسكندريه مىباشند در
هامش
( 1 ) -Phedon
( 2 ) -Thimee
( 3 ) -Republique
( 4 ) -Plotin
( 5 ) -Enneades
( 6 ) -Theophrastes
( 7 ) -Themistios
( 8 ) -Simplicius