عنقا شكار كس نشود دام بازگير * كانجا هميشه باد به دست است دام را
در خطبهء اول نهج البلاغه در وصف بارىتعالى مىفرمايد :
الّذى لا يدْرِكهُ بُعْدُ الْهِمَم وَ لا ينالُه غَوْصُ الْفِطَن .
همتها هر اندازه دور پروازى كنند او را نمىيابند و شناگران زيرك هر اندازه در ژرفاى درياى انديشه فرو روند به او نايل نمىگردند .
در خطبهء 87 مىفرمايد :
وَ انَّك انْتَ اللهُ الَّذى لَمْ تَتَناهَ فى الْعُقولِ فَتَكونَ فى مهبِّ فِكرِها مُكيّفاً وَلا فى رويّاتِ خَواطِرِها فَتَكونَ مَحْدوداً مُصَرَّفاً ؛
همانا تو آن خدايى هستى كه در عقلها نمىگنجى تا در معرض وزش انديشهها نقشپذير كيفيات بشوى ، و نه تحت كنترل فكر در مىآيى تا محدود و قابل تغيير باشى .
در بعضى از آثار دينى آمده است :
احْتَجَبَ عَنِ الْعُقولِ كمَا احْتَجَبَ عَنِ الأَبْصارِ ؛
همچنانكه از چشمها پنهان است از عقلها پنهان است .
اين مطلب دامنهء درازى دارد ولى به صورتى كه « معطّله » طرح مىكنند بدون شك صحيح نيست . مفاد جملههاى بالا نيز غير آن چيزى است كه « معطّله » ادعا مىكنند .
آنچه صحيح است و با مفاد جملههاى بالا نيز منطبق است اين است كه امكانات عقلى بشر براى معرفت ذات بارى ، حدود معّينى دارد كه از آن حدود نمىتواند تجاوز كند . حتى كاملترين افراد بشر حق دارد بگويد :
لا احْصي ثَناءً عَلَيك أَنْتَ كمَا أَثْنَيتَ عَلى نَفْسِكَ ؛
من نتوانم تو را آنچنانكه بايست توصيف كنم ، تو آنچنانى كه خود توصيف كردهاى .
جهان متفق بر الهيتش * فرو مانده در كنه ماهيتش
نه بر اوج ذاتش رسد مرغ وهم * نه در ذيل وصفش رسد دست فهم
در اين ورطه كشتى فرو شد هزار * كه پيدا نشد تختهاى بر كنار