و روح انسانى گفته مىشود كه جز خاصيت مادى تركيبات شيميايى سلولهاى مغز چيزى نيست .
ما فرضيهء لاپلاس را دربارهء اينكه زمين قطعهاى است كه از خورشيد جدا شده است ، و فرضيهء كسانى كه مىگويند آغاز حيات به صورت پيدايش يك موجود تك سلّولى بوده است ، و فرضيهء كسانى كه انسان و حيوان و گياه را از يك ريشه مىدانند كه تدريجاً تطور يافته است ، عجالتاً مىپذيريم ؛ اما مىخواهيم ببينيم آيا با تصادف و اتفاق ، يعنى عدم دخالت شعور و اراده ، ممكن است اين فرضيهها را توجيه كرد يا نه ؟ بهتر است از زبان خود دانشمندان جديد بشنويم .
كرسى موريسون در صفحهء 10 كتاب راز آفرينش انسان مىگويد :
« برخى ستارهشناسان معتقدند كه احتمال نزديكى دو ستاره به هم تا حدودى كه قوهء جاذبهء آنها در هم فعل و انفعال كند و آنها را بهسوى يكديگر بكشاند به نسبت يك به چند ميليون مىباشد و احتمال آنكه دو ستاره به همديگر تصادم نمايند و باعث تجزيه و تلاشى يكديگر شوند به قدرى نادر است كه از حوصله و قدرت محاسبه خارج مىباشد . »
پس معلوم مىشود فرضاً اين فرضيه را بپذيريم كه زمين قطعهاى است كه در اثر يك تصادم و برخورد از خورشيد جدا شده است بايد فرض كنيم عمد و قصدى در كار بوده است كه آن برخورد و تصادم بهوجود آيد و هدف خاصى از اين كار منظور بوده است كه همان پيدايش حيات و سپس پديدار شدن حيوان و بعد انسان به عنوان هدف اصلى مخلوقات زمين بوده است . به صورت تصادف و اتفاق اين هدف بزرگ تأمين نشده است .
و اما پيدايش حيات : فرض مىكنيم كه جمع شدن يك سلسله شرايط مادى و شيميايى براى پيدايش حيات كافى باشد ، يعنى فرض مىكنيم كه حيات خاصيت خود ماده است نه فعليتى جوهرى و اضافى بر فعليت ماده . خود اين جمع شدن شرايط ، با
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 133
مساهمون: الشيخ محمد باقر الشريعتي الأصفهاني
ص١٣٣